ای بی خبر لطفا بیا از پشت آن میز
با درد این مردم کمی از جای برخیز
در پشت میز تو نمی بینیم احساس
درد از دل خونین مردم گشته سرریز
آن جا سخن از دین و از حجب و عفاف است
این جاست فقر و تن فروشی، رِقّت انگیز
آن جا سخن از اعتبارات فراوان
این جا نمی بینیم امکانات ناچیز
آن جا سیمینار و همایش، روز تا شب
این جا نباشد کار روز و نان شب، نیز
آن جا وَرَق دست شما و حکمتان دل
این جا ورق برگشته، برگ زرد گشنیز
آن جا گزارش هایتان خیلی بهاری است
این جا فقط پاییز، می دانی تو، پاییز؟!
آن جا چو خوارزم و شما سلطان محمد
این جا چو نیشابور و ما و تیغ چنگیز
آن جا وزارت یا کمیسیون زراعت
این جا کشاورز و همان خشکیده جالیز
آن جا شما و آبکی دستورهاتان
اینجا به جای آب، آه آید ز کاریز
آن جا وزارت خانه ای نامش رفاه است
این جا همه با فقر و بدبختی گلاویز
آن جا بهارستان و می خواهد لیاخوف
از خوف خفته اصفهان و رشت و تبریز
از دوستی بین سگ و گرگ شماها،
دندان برای گله ما می شود تیز
اکنون بیا از روی همدردی کمی هم
همراه شو، برخیز تو از پشت آن میز
علی حسین نظری