هفته دفاع مقدس که میرسد، زخمها دوباره سر باز میکنند؛ اشکها می ریرند و بغضها می ترکند. اگرچه ملت ایران در طول جنگ تحمیلی صدام علیه ایران خاطرات بسیاری دارند؛ اما ساکنان جنوب و غرب کشور به علت نزدیکی به مرز، هم آسیب بیشتری دیدند و هم صحنههایی خلق کردند که بیشتر به افسانه می ماند تا واقعیت.
در یکی از کوچههای قدیمی قصر شیرین، پیرزنی زندگی میکند که همه او را «بیبی رعنا» صدا میکنند و ۳۰ سال است به انتظار بازگشت تنها پسرش نشسته است؛ مهدی.
هر بار که از خانه بیرون میرود، کلید را به بقالی سر کوچه میدهد و میگوید: اگر مهدی آمد، بذار پشت در نماند… و بقال، سلامی میدهد و کلید را میگیرد. همسایهها این جمله را بارها شنیدهاند. همه میدانند مهدی سالهاست نیامده و مفقودالاثر است؛ اما بیبی رعنا هنوز نمیخواهد این را باور کند. شوهرش سالها پیش، با همان آرزوی دیدن پسرش، چشم از دنیا بست. او هم رفت، بیآنکه بداند جوانی که روزی با کیف پزشکی و کتابهای دانشگاه تهران از خانه بیرون رفت، دیگر قرار نیست به آن کوچه برگردد.
مهدی، سال ۱۳۶۳ دانشجوی رشتۀ پزشکی دانشگاه تهران بود. جنگ که شروع شد، درس و دانشگاه را رها کرد و راهی جبهه شد. رفت برای اینکه دیگری بتواند بماند؛ اما خودش هرگز برنگشت. بیبی رعنا هنوز گاهی پشت پنجره میایستد. شاید صدای قدمی بیاید، شاید دستی به در بخورد و در را باز کند. او نمیخواهد باور کند فرزندش شهید شده است. شاید برای او، «منتظر بودن» از «مادر شهید بودن» هم سختتر باشد؛ اما دستکم هنوز راهی برای برگشتن مهدی باقی گذاشته است.
حکایت بیبی رعنا، حکایت بسیاری از مادران این سرزمین است، مادرانی که بخشی از جوانی خود را پشت درهای بسته، کنار پنجرهها و در ایستگاههای انتظار جا گذاشتند.
جنوب را باید دید، غزب را باید گذر کرد تا مفهوم ایثار را فهمید و معنی وطن را درک کرد. به جنوب و غرب ایران که میروی، تاریخ دفاع مقدس را که در کتابها خواندهای، حس میکنی؛ ایثار و عشق به میهن را در کوچهها، خاکریزها، نخلهای سوخته و خانههایی میبینی که خاطرات زیادی از آن روزها در خود نگه داشتهاند. قدمگاه شهدا در جنوب، مقاومت زنان، کودکان و مردان عشایر در برابر تجاوز بیگانگان، قصهای نانوشته است که اگر روایت نشود، بخشی از حافظۀ ایران آرامآرام خاموش میشود.
کوچهپسکوچههای خرمشهر و دزفول را تا از نزدیک نبینی، شاید نتوانی بفهمی دفاع مقدس چه گنجینۀ بزرگی برای این سرزمین است.
من نام شهید همت و جهانآرا را فقط در کتابها خواندهام؛ از عملیات فتحالمبین و بیتالمقدس، از مقاومت خرمشهر و روزهای سخت جنگ بسیار خواندهام؛ اما دیدن خرمشهر، دهلاویه، کارون و شنیدن روایت عملیاتها از زبان راویان، گاهی بیشتر به افسانه و قصههایی شبیه است که باور کردنش دشوار است.
چگونه در باور نسل امروز میگنجد، جوانی که میتوانست در دانشگاه بماند، پزشک شود، ازدواج کند و زندگی آرامی داشته باشد، کولهاش را ببندد و به جایی برود که بازگشتی نداشته باشد؟ پاسخ این پرسش و صدها پرسش دیگر را میتوان در همان کلیدی پیدا کرد که بیبی رعنا هر روز به بقال سر کوچه میدهد؛ کلیدِ خانهای که امروز درش بهروی تکتک ایرانیان باز است.
دفاع مقدس فقط مجموعهای از عملیات نظامی نیست؛ بخشی از حافظۀ باورهای دینی و ملی ایرانیان است. تاریخی که در آن، جوانان، زنان، مردان، روستاییان، عشایر و همه و همه، هرکدام سهمی در حفظ آن داشتند.
هفتۀ دفاع مقدس فقط برای یادآوری حماسههای فرزندان دیروز ایران نیست؛ بلکه فرصتی است برای بازخوانی اندیشهای که در ضمیر هر ایرانی هست؛ اما شرایطی باید فراهم شود تا ظهور و بروز یابد. درست مانند تجاوز اسفند سال گذشته و یا جنگ ۴۰ روزه.
دشمن، صبعانه آنچه در زرادخانهها انبار کرده بود بر سر شهرها فرو ریخت و در اردوگاه شیطان هلهله بود که مردم به خیابانها می ریزند، آن پسرک هم بی اعتنا به خون هم میهنانش در حیات خلوط خانه، آن سوی مرز، غرق در سور تاج گذاری بود! اما بی بی رعناها و مهدی ها و بقال سر کوچه و همۀ ایران، کشورشان را چون نگینی در آغوش گرفتند. انسانهایی که در آن هشت سال، بخشی از زندگی خود را برای ماندن ایران گذاشتند؛ امروز فرزندانشان جان ایران را مشق کردند و مطابق وعدۀ الهی کید دشمن را به خودش باز گرداندند.
شاید روزی بیبی رعنا نباشد. شاید بقالی سر کوچه هم نباشد؛ اما خانۀ ایران هست تا اگر مهدی برگشت، پشت در نماند. این، فقط داستان یک مادر نیست؛ داستان فرهنگ ایرانی است. همان فرهنگی که سرزمین ما را در گذر زمان از اهریمنان محفوظ داشته است. مادرانی که در کوچهپسکوچههای تاریخ، در را باز گذاشتند تا چراغ ایران را روشن نگه دارند.
نجمه سیددخت